نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 توسط sima |
ارسال نظر(0)
خاطره....
ديروز را ورق مي زنم وخاطرات گذشته را مرور مي کنم..
در روزهاي بي تو بودن ،صداي خش خش برگ هارا
از لا بلاي صفحات پاييزي مي شنوم و
التماس شاخه هارا که در حسرت دستهاي سبز تو مانده اند..
کم کم به اين باور مي رسم که سرنوشت ،
نثر ساده ايست از حسرت واشک که حرفي براي گفتن ندارد...
به صفحات بهاري با تو بودن مي رسم،
بنفشه هايي که از بالاي واژه هاسر مي زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند.....