خاطره....
ديروز را ورق مي زنم وخاطرات گذشته را مرور مي کنم..
در روزهاي بي تو بودن ،صداي خش خش برگ هارا
از لا بلاي صفحات پاييزي مي شنوم و
التماس شاخه هارا که در حسرت دستهاي سبز تو مانده اند..
کم کم به اين باور مي رسم که سرنوشت ،
نثر ساده ايست از حسرت واشک که حرفي براي گفتن ندارد...
به صفحات بهاري با تو بودن مي رسم،
بنفشه هايي که از بالاي واژه هاسر مي زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند.....

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران
اول به دام آرم تو را آنگه گرفتارت شوم
همه احساسم حرومت بی وفا
برو تو دنیای شومت بی وفا
حیف اون همه غروری که شکست
واسه موندن روی بومت بی وفا
تو لیاقتت همون خیابونه
قسمتت عشقای دربوداغونه
تو کجا و عشق پاک من کجا
بزاز از سادگیام یکم بگم
پر میزد دلم برای دیدنت
تو خیالم تو همه کسم بودی
فکر می کردم از خدا خریدمت
بزار از غربت این دلم بگم
که چجور اسیر چنگال تو شد
دلی که خونه هیچکسی نبود
بی وفا چجوری پامال تو شد

وقتی وجود خدا باورت بشه
خدا یه نقطه زیر باورت میذاره و یاورت میشه
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد

دست بر شانه هایم میزنی
تا "تنهایی" م را بتکانی ،
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی...
.jpg)

اگر دلت گرفت
سکوت کن
این روز ها
هیچکس معنای دلتنگی را نمی فهمد