...من که ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد...
...نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد...
...من که مي دانم که تا سرگرم بزم و مستي ام...
...مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد...
...من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست...
...بين مرگ و ادمي قول و قراري نيست...
...من که مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر...
...سرزده مي ايد و راه فراري نيست...
...پس چرا ،پس چرا عاشق نباشم...
میشه تو چشمای تو گم شدو مرد..میشه دریارو به بغض توسپرد
...برای عاشقی عشقمو دادم.
...خیال کردم فقط عشقه که میمونه.
...ولی جای تمومه اون همه عشق.
...واسم موندش فقط.بغض شبونه.
...برای عاشقی ما کم نزاشتیم.
...خدا هم خودش اینو خوب میدونه .
...با این که دلم رو همه شکستن .
...میخونم بازم هنوزم عاشقونه.
...میخونم با خودم دیگه بریدم.
...دیگه به اخر جاده رسیدم.
یه پسر و دخنری عاشق همدیگه بودن . می خواستن با هم ازدواج کنن ، اما این وسط یه مشکل به وجود میاد ... اونم اینه که دختره به پسره خیانت می کنه و با یکی دیگه ازدواج می کنه ...پسره به محض شنیدن این خبر ، 300 م.م به خودش بنزین تزریق می کنه ، اما نمی میره خلاصه یه چند روزی بیمارستان بوده ... یه روز دختره با کمال پر رویی میره ملاقاتش ... پسره هم تا اونو می بینه یه چاقو بر میداره و دنبال دختره می کنه ... پسره بدو ، دختره بدو ، تا اینکه بالاخره پسره می گیرش . دستشو بالا می بره که با چاقو بزنتش که یه دفعه بنزین تموم می کنه ... پس در مصرف بنزین صرفه جویی کنید ...
خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه دعوت کردی
همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!

از زندگــی از این همه تکــرار خسته ام
از های و هوی کوچــه و بازار خسته ام
دل گیرم از ستاره و آزرده ام ز مـاه
امشب دگر ز هر چه و هر کار خستـه ام
بیزارم از خموشی تقویــم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیــوار خسته ام
از او که گفت یــار تو هستم ولی نبود...
از خود که بی شکیبم و بی یار خستـه ام
تنها و دل گرفته و بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خستـه ام...
تا به حال اینقدر با خواهش دیگران را نگاه نمیکردم.
از این غم چگونه باید بگریزم! این اندوه بی پایان است وبس!
دل شکسته ام کرد.
دیگر کلماتی در حد این اندوه نیستند. واژه ها ناتوانند در مقابل این غم!
اینجا دگر صحبت از من است نه افکار کودکانه!
نا گزیر باید لباس صبر را بر تن کنم.
چه سخت است پوشیدن کلمه ای که دیگر با من بیگانه است.
چه سخت است لبخند زدن در مقابلش و در پاسخ بگویی
که هیچ اتفاقی نیفتاده است!

![nightmelody-com-1091[1].jpg](http://img4up.com/up2/60235410022831554810.jpg)
![zob6neyc5093nytzxzkg[1].jpg](http://img4up.com/up2/5355343706558404.jpg)


![nightmelody-com-0975[1].jpg](http://img4up.com/up2/64096028143152371314.jpg)




