يک بنده خدايی ، نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟
ناگاه،صدای فرشته رحمت و اجابت دعا از عرش اعلى بگوش رسيد
كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
ادامه مطلب...
با تولد هر موجود مرگش نيز زاده مي شود.
انسان ها خيلي اتفاقات را در زندگي تجربه و بسياري ديگر را تجربه نمي كنند اما مرگ تجربه ايست كه هيچ
زنده اي از هر نوع ، از چشيدن طعم آن بي نصيب نخواهد ماند.
خيلي ها (شايد بتوان گفت همه) در عمق وجودشان از مرگ مي ترسند اگر چه در
ظاهر انكار كنند.
يكي از علل ترس از مرگ اينست كه به صورت پديده اي ناشناخته باقي مانده و انسان به طور طبيعي از ناشناخته ها هراس دارد.
ادامه مطلب...
شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی… خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من… تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد…
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم…
ادامه مطلب...
فقط تو نیستی که منو شکستی
فقط تو نیستی که باهام نموندی
تـو این شــبو روزای بی هیـــــاهو
فقـط تو نیستی که منو سوزوندی
من همـیشه به هرکی دل سپردم
ازش فقط یه خاطــــــــــره برام موند
اینهمه تنها شدنو شــــــــــــکستن
من و دیگه از هرچی عشقه ترسوند
فقط تو نیـــــــستی که شبونه رفتی
فقط تو نیســـــتی که دروغ میگفتی
نمیدونم شاید یه روز که دور نیست
تـــــو هم به حـــــالو روزه من بیفتی
انـــــــــــگار که سرنوشته من همینه
من از تو هیچ گــــــــــــلایه ای ندارم
حتماً خودم مقصــــــــــــــــــرم عزیزم
یه عمریه همیشه بیقـــــــــــــــــرارم
غضنفر عینک آفتابی میزنه میره بیرون خواهرشو میبینه میزنه زیره گوشش.. میگه: اینوقت شب بیرون چیکار میکنی؟! خواهره میگه عینکتو بردر!! عینکو بر میداره دوباره میزنه زیره گوشش میگه از دیشب تا حالا اینجا چه غلطی میکنی؟؟
ادامه مطلب...
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...
، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،
هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،
ادامه مطلب...
|
|
|
|



