چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های تیره به قلب سفید عشق، هدایتم کردی و عاشقی وفادار برای خویش ساختی و برای اشک هایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی ....
چگونه فراموشت کنم تو را که شب ها و روز ها در خیالم سایه ات را می دیدم ، تپش قلبت را احساس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟؟؟؟
چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و تمامی اسم ها برایم بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.دستم را به تو می دهم ، قلبم را به تو می دهم ، فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و تمام لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنم...
کاش تمام این ها یک خواب و کابوس باشد
ای چرخه گردون عاشقان را از هم جدا نکن!!!
تا کی به زجر این من دلخسته تن دهی ؟
آخر چه می شود دل خود را به من دهی ؟
چیزی ز حسن صورت تو کم نمی شود
من را به گوشه ای ز دیارت وطن دهی
بغضم ببین و اشک رخم را نظاره کن
بستم لب از سخن که تو داد سخن دهی
از جان در انتظار تو عمری نشسته ام
شاید بیایی و دل خود را به من دهی
زنجیر صبر خلق جهان می درد ز هم
موجی اگر به گیسوی شکن شکن دهی
کی می شود که پیک تو روزی رسد ز راه ؟
گوید بیا که بوسه بر آن خوش دهن دهی
سیل سرشک من منگر ساده ، گوش کن
فریاد می زند که به یک بوسه تن دهی
یادت باشه عزیزم،دوست دارم همیشه
تو گفتی با نور عشق،زندگی زیبا میشه
یادت باشه دلم رو به دست تو سپردم
این عشق اسمونی رو هرگز ازیاد نبردم
یادت باشه که عشقم ازروی بچه گی نیست
دوست دارم می دونی ازروی سادگیم نیست
یادت باشه که گاهی فکر شقایق باشی
برای من که عاشقم یه یار عاشق باشی
یادت باشه همیشه کنار من بمونی
کنار تو خوشبختم دلم می خواد بدونی
یادت باشه که می خوام برای تو بمونم
تا همیشه تا ابد ازتو بگم وازتوبخونم
یادت باشه که باتوهمیشه صادقم من
اگه برات می میرم بدون که عاشقم من
یادت باشه دلم رو هرگز به بازی نگیری
دست منو که عاشقم به گرمی عشق بگیری
یادت نره که گفتم دوست دارم عزیزم
بهار عاشقیمونو به زیر پات می ریزم
من بودم و تنهاییو یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم
صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم
بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی

ای دهقان فداکار تو در روزگاری زیستی که مردی برهنه شد
نا زنان و کوذکان زنده بمانند............
اما من در روزگاری زندگی میکنم که زنی برهنه میشود تا کودکش از
گرسنگی نمیرد
تقصیر برگها نیست!!! آدم ها همین اند...
"نفس" که می دهی له ات میکنند...!!!

تازه میفهمی دوست داشتن را باید میانِ دستانش احساس کنی !
