عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همنفست نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.
ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،
عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم
غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم
که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم
ز دل بر خاستم تا در غزل باران احساسم
نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم
از اوج چشمهایت جرائت پرواز می گیرم
زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم
تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم
هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم
قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت
به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم
زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما
بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم
درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی
که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم
به عاشق ماندن و تنهایی و پژموردگی سوگند
که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم
غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم
بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم

دلـم مـی خـواسـت ،
هـمـیـشـه دلـم مـی خـواسـت بـدانم
چـه حـالـی داری
وقـتـی کـه ایـن هـمـه
"دوسـتـت دارَم " ؟ . . .

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست
براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم
براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود
مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند
عشق یعنی بهترین ترکیب حرف
ظاهری کوچک ولی معنای ژرف*
*عشق یعنی دیدنی با چشم دل
عشق یعنی تیر مژگان زخم دل*
*عشق یعنی یک نگاهو صد طپش
عشق یعنی یک اشاره صد کشش*
*عشق یعنی بی قراری تا قرار
عشق یعنی لحظه های انتظار*
*عشق یعنی تیشه و کوه وصال
عشق یعنی در سکوتی قیل وقال*
*عشق یعنی قصه چاقو و سیب
عشق یعنی رخ کشیدن بر رقیب*
*عشق یعنی گفتگوی آن شبان
عشق یعنی حرف دل گوید زبان*
*عشق یعنی هر سخن وصف نگار
عشق یعنی جانکی تقدیم یار *
*عشق یعنی عقل زندانی دل
عشق یعنی نابسامانی دل *
*عشق یعنی سینه های پر لهیب
عشق یعنی تا وصالش ناشکیب*
*عشق یعنی حق و حق روی دار
عشق یعنی هق هق هجران یار*
*عشق یعنی اشک مردی در فراق
عشق یعنی لحظه های اشتیاق*
بازهم وقتی تو در قالب چشمانم جای می گیری دستهایم مانند دلم می لرزد ولی دیگر نمی خواهم به داشتن تو عادت بکنم.نمی خواهم دیگر ندیدنت تنها بهانه برای گریه هایم باشد.من هنوز همانم.همان که تورا عاشقانه دوست می داشتم.هنوز هم دوستت دارم!ولی دیگر نمی خواهم تصویر تو شبانه روز در ذهنم حاکم باشد.تو نیز هنوز همانی که با حضورش لحظه هایم رنگ دیگری می یابد. تو نیز هنوز همانی که میگذری و می روی و نمی مانی.من دیگر نمی خواهم گذشتن تو برایم دردآور باشد.می خواهم رفتن تو برای من یک رفتن ساده باشد نه رفتنی که حتی یادآوریش مرا آزرده میکند.آری حالا بعد از گذشت چندی دیگر باید باور کنم که داشتن تو محال محال محال است
تو رفتی درست در زمانی که صادقانه دوستت داشتم و با تمام وجود محتاج تو بودم.تو رفتی درست در همان زمانی که قلبم به دست بی رحم تو شکست و دل سرگشته ی من به خاک پای تو افتاد.وقتی تو رفتی اشکهایم چه معصومانه نوازشگر گونه هایم شدند.وقتی تو رفتی قلبم چقدر بی صدا شکست و فریادم چه مظلومانه در گلو خفه شد.تویی که هنوز در میان موج های زشت پلید برایم تصویری از پاکی و مهربانی هستی و من مدتهاست دل را در گرو عشق تو نهاده ام و آنقدر عشق شیرین خود را ابراز نکرده ام که تو سرشار از غرور شده ای. پس من هم به احترام غرورم قدری از این ابراز علاقه ام می کاهم تا تو بدانی من ساده نیستم.اشکهایی که دیشب در تاریکی و سکوت برایت ریختم گواه عاشق بودنم هستند.ووقتی باران بهاری سنگفرش خیابانهای محله مان را نوازش میکرد تو رفتی و دیگر هیچگاه بعد از آن عاشقانه قدم به کوچه مان نگذاشتی.کوچه هنوز منتظر توست.هنوزهم در خانه را به امید بازگشت تو باز گذاشته ام و به انتظار تو نشسته ام.....
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه.
کم کم کم کم عاشقم شو ، اما محکـم عاشقـم شـو
کم کم بیا نزدیکتـرم ، می خوام باشی دور و بـرم
کم کم کم کم عاشقـم شو ، اما محکـم عاشقـم شـو
کـم کـم آروم یواش یواش ، یواش یواش بیـا با مـن باش
نترس این عشــق می مونـه ، خــدا با ماسـت دیوونـه
نترس این عشـق پا برچاست ، نترس عشقم خـدا با ماست
نتـرس ایـن راه همـواره ، هـوامـون رو یکــی داره
آره این حالت عشقــه ، که تــو قلبـامــون آشوبـه
به قلبت راه نده ترس و ، عزیزم همه چی خوبه
یکی حامـی این عشقــه ، مــن اینـو تازه فهمیـدم
نگه می داره اون ما رو ، من این قول و بهت می دم
نترس این عشــق می مونـه ، خــدا با ماسـت دیوونـه
نترس این عشـق پا برچاست ، نترس عشقم خــدا با ماست
نتـرس ایـن راه همـواره ، هـوامـون رو یکــی داره
....

.gif)
وقتی تــو می آیــی
مانند یک سلام ...
مانند یک بــهار ....
مانند یک عـبور ....
از راه می رسی و مـرا تازه می کنی
با یک سبـد لبخنــد
با دستانی پرسخاوت
و چشمانی مشتاق ....
همراه تـو هزار عـشـق از راه می رسـد
همـراه تـو بهـــار ...
بر دشت خشک سینـه مـن سبــز می شود .
وقتـی تـــو می آیــی
پشـت نگــاه تــو
یک آسمان ستاره پر نور می شود .
وقتی تـو می آیــی
در کوچه های خلوت و تاریک قلـب مـن
مهتــاب می دمــد.
وقتـی تـو می آیــی
ای آرزوی گم شده قلــب کوچکم ...
مـن نیز با تـو به عشـق می رسم ...
.gif)
