اگرتنهاترین تنها شوم بازهم خدا هست
چه داروی تلخی است :وفاداری به خائن ، صداقت با دروغگو و مهربانی با سنگدل
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

به اندازه‌ی تو کسی نیست.. که بتونه غممو کم کنه
بدونه یه وقتایی لازمه.. که تنهام بذاره و ترکم کنه

کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی
خوشحال شم

 

تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد

به اندازه ی تو کسی نیست.. که دستام به دستاش عادت کنن
یه جوری کنارم نشستی همه.. به آرامش من حسادت کنن

کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم

تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط قلب
توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم .. باورم
نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

 

بار آخر من ورق را با دلم بر میزنم

بار دیگر حکم کن...

اما نه بی دل،بلکه با دلت،دل حکم کن...

 

«حکم دل»

هرکه دل دارد بیاندازد وسط تا که ما دلهایمان را رو کنیم

دل که روی دل بیفتد عشق حاکم میشود

پس به حکم عشق،بازی میکنیم....

ای دل من،رو بکن حالا دلت را،دل نداری بر بزن اندیشه ات را...

«حکم لازم»

دل سپردن ...دل گرفتن...

هردو لازم......؟!....

عكس هاي عاشقانه قشنگ و جالب,عكس باحال,عكس عاشقانه,عكس قشنگ,بهترين عكس,عكس زيبا,عكس جديد,عكس ماشين,گالري عكس

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم

دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد


1 روز


1 ماه


1 سال


از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .


چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ


وقــــتی دلت با دیگریســــــــت

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(1)

شُده ام مُعادِلـﮧ ے چَند مَجهولــے

این روزـهـآ...

هـےچ کَس ...

اَز هیچ رآهـ
ــے...

مَرا نمـ
ــےفَهمَد !!

 

 ایـن دفعـه مثــ ِ هَمیــم .. دور از انسـانیـت...فقـط هــمُ تحـ ـمل میکنیـم من تحمل تو نامردی

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)
امشب سکوت می کنم

 امشب اشک می ریزم

نه شاعرم و نه لطیف

فقط محتاجم .

خدایا محتاج تو و همیشه محتاج بودم

شاید گاهی دست روی چشمانم گذاشتم و ندیدم ولی تو همیشه می بینی منو. به دادم برس .

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
 
گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

 

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی بکوش در کمال آنچه هستی باشی

 

 

 

خود را

شایسته عشق بنما

تا عشق

تو را دریابد!

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

اکنون تو می روی٬٬

و من  دوباره می نویسم.

همیشه همین بوده است : نوشته ام که خالی شوم٬ اما پر شده ام٬٬

پر از بغض...پر از دغدغه..

و تهی بودم٬آنجا که باید اشباع می بودم...و نوشته ام  تا تهی تر  شوم.

اکنون تو می روی ٬٬

و لبریز می شوم..

و تو با لبخند زیبایی می گویی:

باید عادت کرد به جدایی ها!

و من فکر میکنم: هرگز نمی توانم!

 وانمود می کنم که آسان است٬

و لبخند تلخی می زنم.

آری اکنون و امروز می نویسم٬٬

حال که هر لحظه جدایی نزدیک می شود.

اکنون که تو هستی معشوق من٬

 

و من به پیشواز اشک ها  رفته ام...


نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 17 فروردین 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

 مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

 

 
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

 
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

 
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

 
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد. .

صفحه قبل1...4344454647...89صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران