
دست بر شانه هایم میزنی
تا "تنهایی" م را بتکانی ،
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی...
.jpg)

اگر دلت گرفت
سکوت کن
این روز ها
هیچکس معنای دلتنگی را نمی فهمد
|
تو هم منو تنها بذار که تنهایی عادتمه تو چشم من نگاه نکن که غرق اشک و ماتمه بازی گرفتی عشقمو اینم یه جور شکنجته کاش یه دروغ ساده بود اما همش حقیقته یه نگاه پشت سرت کن یه نفر داره میمیره یکی که با خاطراتت تا خود صبح گوشه گیره یه نگاه پشت سرت کن یکمی فکر منم باش توی این لحظه ی آخر شاهد جون کندم باش یادت میاد شبایی که همدم تنهاییت بودم خودت میگفتی اولین عشق تو زندگیت بودم اما حالا چطور شده که پا رو قبلم میذاری میگم فقط با تو خوشم میگی لیاقت نداری |
|
دارم حس میکنم دیگه یه جای کار میلنگه اونی که تو ولش کردی تو این روزها دلش تنگه حواسم جمع بهت اما تو این روزا حواست نیست اونی که از خودت کندی دل من بود لباست نیست کجای بازی چشماتو به دست اشک بخشیدی کجا پشتت نبودم تو از ادامه ترسیدی چرا هر چی پیش میری نگاهات رو به من سرده اهمیت نمیدی به کسی که با تو هم درده ته چشمامم بارونه وجودم از شکست میگه مثل غریبه هایی باهام شدی یه آدم دیگه |
ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل
عاشق حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانی بارانی دارد .
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد ؟
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ؟
بهر دیدار محبت تا به کی این انتظار ؟
خسته از زندگی با غصه های بی شمار ... ؟؟؟
