اگرتنهاترین تنها شوم بازهم خدا هست
چه داروی تلخی است :وفاداری به خائن ، صداقت با دروغگو و مهربانی با سنگدل
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 دی 1391 توسط sima | ارسال نظر(0)
 
 
مـن از چـشـمـــان " تـــو " چـیـزی نـمـیـخـواهَــم . . .

بــه جـــز ،

گــــاهی . . .

نــگــاهـی . . .

اشـتـبـاهـــی ...!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 دی 1391 توسط sima | ارسال نظر(0)

کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش 

محفل ساکت غم خوردن نیست 

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است 

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگر اغاز حیات 

تا به جایی که خدا می داند....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 دی 1391 توسط sima | ارسال نظر(0)

نمي دانم........

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمي خواهم بدانم ،کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ وبازيگوش

و او يکريز و پي در پي،دم گرو خوشش را بر گلويم ،سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.....

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط sima | ارسال نظر(0)

 

 

دل است ديگر......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیـــدن عکســت تمــام سهــم مــن اسـت


  " "ازتــــو 

آن را هــم جیــره بنــدی کــرده امــــ
تــا مــبادا
توقــعـش زیــاد شــود!!

دل اســت دیــگر . . .

مـمـکـن اسـت فــردا خــودت
را از مــن بخــواهــد!!!  

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط sima | ارسال نظر(0)


 

 

 

نه! به کفر من نترس!

نترس کافر نمی شوم هرگز. زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم.

شک دارم به ترانه هایی که زندان و زندان بان با هم زمزمه می کنند....

به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند...

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

آرام و آهــــسته از تـ ـو مــے گــویَــم تــآ هیــچ کــَس نآم تـــو رآ نشــنَوَد...!

آرام و آهــــسته بآ خیــــآل تـ ـو رآه مــے رَوَم و مــے پـــندآرَم دَر کــــنآرَم خــوآهــــے مآنـ ـد...!

و تـ ـ ــــ✘ـــو...

آرام و آهـــــسته از مــَن مـ ـے گـــُذرے بــے آنڪــﮧ از مَــــن بپــــُرسـ ـے

آیـ ـآ بــه بودَنــَت نیـ ـآز دآرَم؟؟

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

 

ایــــــن روزهــآ


اگـــــر خـــوטּ هــمـ گـــــریه کنـــے

 


عمـــق همــــــבرבی دیگــــــراטּ با تـــو

 


یکــ کــــــلمه اسـتـــ ـ :

" آخــــــــی "

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

انگشتانم لای ورق های دیوان حافظ میرود ...

دستِ دلم میلرزد ...

اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد ...

دلم میخواهد همیشه بگوید :

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

گاهی دلم می خواهد یکی ازم اجازه بگیره بیاد تو تنهاییم....

 

و من اجازه ندم و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو وآروم بغلم کنه

وبگه مگه من مردم که تنها بمونی...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 26 دی 1391 توسط love2021 | ارسال نظر(0)

برای خودت زندگی کن،

کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند

برای داشتنت می جنگد....

اما اگر دوست نداشته باشد، بی بهانه می میرود......


صفحه قبل1...1516171819...89صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران