
بــه جـــز ،
گــــاهی . . .
نــگــاهـی . . .
اشـتـبـاهـــی ...!
کاش می دانستیم که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند....
نمي دانم........
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمي خواهم بدانم ،کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ وبازيگوش
و او يکريز و پي در پي،دم گرو خوشش را بر گلويم ،سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.....
دل است ديگر......
دیـــدن عکســت تمــام سهــم مــن اسـت
" "ازتــ♥ــو
آن را هــم جیــره بنــدی کــرده امــــ
تــا مــبادا
توقــعـش زیــاد شــود!!
دل اســت دیــگر . . .
مـمـکـن اسـت فــردا خــودت را از مــن بخــواهــد!!!
نه! به کفر من نترس!
نترس کافر نمی شوم هرگز. زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم.
شک دارم به ترانه هایی که زندان و زندان بان با هم زمزمه می کنند....
به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند...
آرام و آهــــسته از تـ ـو مــے گــویَــم تــآ هیــچ کــَس نآم تـــو رآ نشــنَوَد...!
آرام و آهــــسته بآ خیــــآل تـ ـو رآه مــے رَوَم و مــے پـــندآرَم دَر کــــنآرَم خــوآهــــے مآنـ ـد...!
و تـ ـ ــــ✘ـــو...
آرام و آهـــــسته از مــَن مـ ـے گـــُذرے بــے آنڪــﮧ از مَــــن بپــــُرسـ ـے
آیـ ـآ بــه بودَنــَت نیـ ـآز دآرَم؟؟
ایــــــن روزهــآ " آخــــــــی "
اگـــــر خـــوטּ هــمـ گـــــریه کنـــے
عمـــق همــــــבرבی دیگــــــراטּ با تـــو
یکــ کــــــلمه اسـتـــ ـ :

انگشتانم لای ورق های دیوان حافظ میرود ... دستِ دلم میلرزد ... اما به خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد ... دلم میخواهد همیشه بگوید : یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...

گاهی دلم می خواهد یکی ازم اجازه بگیره بیاد تو تنهاییم....
و من اجازه ندم و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو وآروم بغلم کنه
وبگه مگه من مردم که تنها بمونی...
برای خودت زندگی کن،
کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماند
برای داشتنت می جنگد....
اما اگر دوست نداشته باشد، بی بهانه می میرود......
